دیروز روز مادر بود. امسال جای «مامانی» خالی بود و فقط حسرت ۵شنبه هایی که دیدن مامانی می رفتم مانده بود و روز مادر.
یک سر به مادرم زدم. خجالت زده از اینکه فقط دو ساعت در روز مقدس مادر بیشتر وقت صرف دیدن این موجود دوست داشتنی و مقدس ـ مادر ـ نکردم.
.
.
.
شب کانال ۵ برنامه ای داشت از یک آسایشگاه سالمندان. مادرانی که چند سال فرزندانشان را ندیده بودند. مادری که می گفت صدای فرزندش از پشت تلفن او را بی نهایت شاد می کند. مادری که سالی یک بار پسرش را می دید.
.
.
.
گرخیده بودم از عاقبتم که فرداروز چه می شود.
.
.
.
خدایا عاقبت ما را به خیر کن! خدایا هر چه را از ما می گیری عشق به مادر را نگیر
خدایا توفیق رضای همیشگی مادر را به همه ما عطا کن.
دیدن مادر و مادربزگ، نعمتی است که اگر دیر بجبیم بدبختیم!
یاد ۵شنبه ها به خیر. کاش روزهای دیگر هم پیش مامانی می رفتم
سلامتی همه مادرها صلوات
شادی روح همه مادرهایی که در این دنیا نیستند هم صلوات
شادی روح مامانی صلوات
